خرید بک لینک

دمنوش سنبل طیب و گل گاوزبون درست کردی برام. توش عسل ریختی. اگه نبات داشتیم احتمالا نبات می ریختی چون میدونی عاشق نباتم، اما همه ی نباتا رو خورده م. ساعت سه صبحه. آشتی کردیم و تو به من نگاه می کنی که چطور می نویسم. 

قشنگه عرفان. قشنگه.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 0:20

گذشتن از عشق اول برام سخت بود. اونقدر سخت، که یه روز همه وسایلشو جمع کردم و دادم رفت. بعد شب و روز توی این وبلاگ بودم و چیزایی که براش نوشته بودمو می خوندم. پس یه روز کاسهبشقابی رو صدا کردم، همه رو ریختم تو یه فایل ورد و ایمیل کردم برای یکی. بعد از همه جا پاکشون کردم. امروز دوباره پیداشون کردم. وقتی داشتم توی ایمیلای قدیمیم می چرخیدم پیداشون کردم. و برخوردم به یه پست نفس گیر. عاشقانه نیست اونقدر. ولی نفس گیره. چرا؟ این اون پسته: زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن روزهایی که با چشم های براقِ پرسشگر زل می زدند به پرده سینما.. آن روزهایی که هنوز جوان هایی بوده اند با رویاهای تعویض جهان شاید؛ فکرش را می کرده اند که بیست و سه سالِ بعد.. بچه هایشان، وقت غروب آفتاب و نفس زنان از دو قدم کوه نوردی، همان کتاب را دست به دست کنند..؟ فکرش را می کرده اند این جایی ایستاده باشند که حالا هستند.. و جاهایمان عوض بشود..؟ که این بار ما بعد از

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 0:20

کوروش توی من تموم نمیشه. من حسش می کنم که میاد و بهم سر می زنه. حسش می کنم که دیگه دوستم نداره. حسش می کنم وقتی تو اتاقم تنها نشستم و یهو پرت می شم به 6 ماه پیش و شروع می کنم به لرزیدن. کوروش من. تو دیگه وجود نداری. این وحشتناکه. من دارم زار زار گریه می کنم و تو دیگه وجود نداری. یادته چقدر جمعمون جمع بود؟ یادته همیشه جمع می شدیم کافه نقطه، که الآن شده نه و سه چهارم؟ تو غمی هستی که هیچوقت تموم نمی شه. خاک سرد نیست. کاش خاک سرد بود. نه. اون وقت تو خیلی سردت می شد. من این روزا که هوا سرده زیاد به تو فکر می کنم که الآن حتما حسابی سردته. به حال مامانت فکر می کنم. به حس از دست دادن برای همیشه، همیشه یعنی همیشه. و تو زنده نمی شی. تو وجود نداری. تویی که ماشینت ضبط نداشت، تویی که هر روز تصادف می کردی، تویی که از ارتفاع می ترسیدی و تویی که هر روز عاشق یه آدم جدید می شدی.  وقتی بارون می باره به تو فکر می کنم. عرفان نمی دونه. وقتی بارون می باره به تو فکر می کنم که اون روز که رفتی هوا بارونی شد. خیلی بارونی شد. همه جا خیس بود. زمین آگاهی خیس بود. من بی پناه بودم. کاشی های سرد زمین خیس بود و ما حق نداشتیم از اونجا تکون بخوریم. من زار می زدم. ولی چه فایده؟ اگه اشک های تک تک ما دریا می شد هم تو بر نمی گشتی. دریا شد. تبخیر شد. رفت بالا. ابر شد. بارید. تو برنگشتی.  کوروش چه شکلی بود؟ خیلی معمولی. شکل همه پسرایی که در روز می بینه آدم. چهره ی خاصی نداشت و چهره ش مشخصه خاصی نداشت که با اون یادت بمونه. موهاشو همیشه یه جا کوتاه می کرد. اونجا هم موهاشو شکل همه آدمای معمولی کوتاه می کرد. قدش یه کم از من بلند تر بود. تپل بود یه ذره، ولی نه اونقدری که خودش فکر می کرد. همیشه یه دستبند چرمی داش

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 0:20

صفحه بندی